تبلیغات
داستان کوتاه - داستان کوتاه : مهربان باش
 
داستان کوتاه
درباره وبلاگ



مدیر وبلاگ : ارشیا شریفیان

مرد جوان  به حکیم ارد بزرگ گفت : تنهایم ! و سکوت کرد سرش را پایین انداخت ...

چند لحظه ایی ساکت بود در همان حال ، دوباره گفت : کسی در کنارم نمی ماند نه دوست و نه ...

حکیم دست بر شانه اش گذاشت و گفت : مهربان باش تا هرگز تنها نشوی ...

جوان سرش را بلند کرد برق خاصی در چشمانش دیده می شد .

حکیم بزرگ باز گفت : هیچ دری به روی مهربانان بسته نخواهد ماند .






نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
سه شنبه 28 شهریور 1396 06:08 ق.ظ
Hi there, just wanted to tell you, I enjoyed this post.
It was practical. Keep on posting!
یکشنبه 15 مرداد 1396 01:05 ق.ظ
Hi are using Wordpress for your blog platform? I'm new to the blog
world but I'm trying to get started and create my own. Do
you need any coding expertise to make your own blog?

Any help would be greatly appreciated!
سه شنبه 10 مرداد 1396 01:56 ق.ظ
I'm not sure exactly why but this web site is loading incredibly
slow for me. Is anyone else having this issue or is it
a problem on my end? I'll check back later and see if the problem still exists.
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر





آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
امکانات جانبی
 
 
بالای صفحه