تبلیغات
داستان کوتاه
 
داستان کوتاه
درباره وبلاگ



مدیر وبلاگ : ارشیا شریفیان

داستان کوتاه : بر می گردیم !
داستان کوتاه : پانزده سال
داستان کوتاه : مهر یک زن
داستان کوتاه : مهربان باش
داستان کوتاه : توهم
داستان کوتاه : شرط عشق
داستان کوتاه : کاسبی درست و حسابی
داستان کوتاه : جوجه عقاب
داستان کوتاه : اُمیت و روژوه
داستان کوتاه : ماست مالی
داستان کوتاه : گاهی باید نشنید!
داستان کوتاه : لیوان آب و مشکلات!
داستان کوتاه : فقط دردش کم باشه !
داستان کوتاه : مزدا 323
داستان کوتاه : بیچاره مردمی که قهرمان ندارند !
داستان کوتاه : زندگی خائنین
داستان کوتاه : آرزوی دو همسر 60 ساله
داستان کوتاه : پاسخ فرمانروای ایران ام رستم
داستان کوتاه : جایگاه ادب از دیدگاه ریاضیدان
داستان کوتاه : مرام ما ایرانیان
داستان کوتاه : دوستان
داستان کوتاه : برنامه نویس و مهندس
داستان کوتاهی از زندگی
داستان کوتاه : نقشه شکست خورده
داستان کوتاه : بد شانسی
داستان کوتاه : پرنده ، نرم و زیبا
داستان کوتاه : اگر ...ه ها آدم بودند
داستان کوتاه : بیمارستان روانی
داستان کوتاه : مدیر و منشی
داستان کوتاه : اوضاع اقتصادی جهان
داستان کوتاه : صدای دل انگیز زندگی
داستان کوتاه : هدیه برادر
داستان کوتاه : کتاب سیاه
داستان کوتاه : معبد شیوا
داستان کوتاه : تفسیرهای خاخام
داستان کوتاه : دریاها نماد فروتنی
داستان کوتاه : خدا و کودک
داستان کوتاه : مورچه
داستان کوتاه : اینم از سیزده به درشون....
داستان کوتاه : رویاها
داستان کوتاه : عملیات‌ کربلای‌ پنج‌ شلمچه
داستان کوتاه : وسوسه
داستان کوتاه : ماجرای مرد خبیث
داستان کوتاه : ارشک و رودخانه مردمی
داستان کوتاه : درسی از ابومسلم خراسانی
داستان کوتاه : روسپی و راهب
داستان کوتاه : دلمشغولی سلطان حسین
داستان کوتاه : دعوا نکنین
داستان کوتاه : خشم فرمانروای یزد
داستان کوتاه : کوزه ترک خورده
داستان کوتاه : سفر هفتاد ساله
داستان کوتاه : ساختن روح
داستان کوتاه : شادی در تنهایی نیست
داستان کوتاه : فروتنی فریاپت
داستان کوتاه : قهرمان های آدمهای کوچک
داستان کوتاه : میخهایی بر روی دیوار
داستان کوتاه : عشق بورزید
داستان کوتاه : مزدور
داستان کوتاه : برایت ارزوی کافی میکنم!!!
داستان کوتاه : نا امیدی خردمندان
داستان کوتاه : مهربانی
داستان کوتاه : زیبایی
داستان کوتاه : دشمن
داستان کوتاه : وجود و دریای خرد
داستان کوتاه : آیا تکرار تاریخ ممکن است
داستان کوتاه : گل همیشه بهار
داستان کوتاه : آیا در پس مرگ زندگی ست
داستان کوتاه : نوروز
داستان کوتاه : میهن پرستی
داستان کوتاه : شادی کجاست ؟
داستان کوتاه : احترام به شایستگان
داستان کوتاه : جواز بهشت
داستان کوتاه : سم
داستان کوتاه : نشان لیاقت عشق
داستان کوتاه : تزریق خون
داستان کوتاه : امنیت در دستگاه دیوانی !
داستان کوتاه : امید ، خود زندگیست
داستان کوتاه : خانم نظافتچی
داستان کوتاه : تعبیر خواب من چیه ؟
داستان کوتاه : جدال دو لبه قیچی
داستان کوتاه : تصمیم مهم
داستان کوتاه : آخرین ضربه بود
داستان کوتاه : جنگ خوب است یا بد ؟
داستان کوتاه : سرانجام عشق به ایران
داستان کوتاه : زیر سایه های لغزان برف
داستان کوتاه : ساعت را نگاه می کنم
داستان کوتاه : درخشش معشوق
داستان کوتاه : شانه خودخواه از زیبا تبریزی
داستان کوتاه : قدرت عجیب یک کودک
داستان کوتاه : سنگتراش
داستان کوتاه : قلب جغد پیر شکست
داستان کوتاه : بزرگترین حکمت
داستان کوتاه : خولی و خر نامرد
داستان کوتاه : ابومسلم خراسانی
داستان کوتاه : همسرم









نوع مطلب :
برچسب ها : داستانک، داستانهای کوتاه، داستانهای حکیمانه، داستانک آموزنده، داستان و قصه کوتاه، قصه کوتاه، داستان دو خطی،
لینک های مرتبط :
داستانک کوتاه و زیبای (پندی از یک داستان تکراری) تقدیم می شود :
سوار  تاکسی در حال رفتن به فرودگاه بودم.  در خط عبوری صحیح رانندگی می کردیم که ناگهان یک ماشین درست در جلوی ما از جای پارک بیرون آمد. راننده تاکسی محکم ترمز گرفت. ماشین سر خورد و دقیقا به فاصله چند سانتیمتر از ماشین دیگر متوقف شد! راننده ماشین دیگر سرش را برگرداند و شروع کرد به ما فریاد زدن. راننده تاکسی  فقط لبخند زد و برای آن شخص دستی تکان داد. منظورم این است که او واقعا دوستانه برخورد کرد.
بنابراین پرسیدم: چرا شما این گونه رفتار کردید؟ آن شخص نزدیک بود ماشین تان را از بین ببرد و ما را به بیمارستان بفرستد! در آن هنگام بود که راننده تاکسی  درسی را به من داد که اینک به آن می گویم:  قانون کامیون حمل زباله.
او توضیح داد که بسیاری از افراد مانند کامیون های حمل زباله هستند. آنها سرشار از ناکامی، خشم و ناامیدی (زباله) در اطراف می گردند. وقتی زباله در اعماق وجودشان تلنبار می شود، آنها به جایی احتیاج دارند تا آن را تخلیه کنند و گاهی اوقات روی شما خالی می کنند. به خودتان نگیرید. فقط لبخند بزنید، دست تکان بدهید، برایشان آرزوی خیر بکنید، و بروید. زباله های آنها را نگیرید و پخش کنید به افراد دیگری در سرکار، در منزل، یا توی خیابان ها.
حرف آخر این است که افراد موفق اجازه نمی دهند که کامیون های زباله روزشان را خراب کنند. به قول پدر فلسفه نوین ایران حکیم ارد بزرگ : (سرزمین روان ما ، میدان کینه توزی ، و دشمنی های بیهوده نیست) زندگی خیلی کوتاه است که صبح با تاسف ها از خواب برخیزید، از این رو... افرادی را که با شما خوب رفتار می کنند دوست داشته باشید. برای آنهایی که رفتار مناسبی ندارند دعا کنید.
زندگی ده درصد چیزی است که شما می سازید و نود درصد نحوه برداشت شماست.

منبع : وبلاگ کریم علی زارع





نوع مطلب :
برچسب ها : داستان کوتاه، داستانک جالب، داستانهای کوتاه، داستانهای کوتاه جالب، داستانک زیبا، داستان کوتاه آموزنده، داستان و قصه کوتاه،
لینک های مرتبط :


( کل صفحات : 126 )    1   2   3   4   5   6   7   ...   


آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
امکانات جانبی
 
 
بالای صفحه